آبی پوست

خب! احتمالا که نه، دقیقن دخلمون میاد. نه! اومده. «ژاگِن» این را با خنده گفت و به دالان سوم برای پرتابه ها پیچید؛ بر ارابه ای که مجهز به انتقال دهنده در مسیر های کوتاهِ شهری ست سوار بود. نشسته و آرام؛ اما غوغایی درونش موج می زد، به نشانه ی همان توفان که بیرون … ادامه

کلاغ مرا می بیند.

در پارک نشسته ام. ظهر است. نجوای سیر سیرک ها به گوش می رسد و با صدای سه کلاغ در هم می پیچد. فریادی از بلند گوهای پارک در استخوانم نفوذ کرده و وجودم را خراش می دهد. بلندگو اندوهگین نعره زنان آوای رقص و گریه را در هم می کند و بیرون می ریزد. … ادامه

همشهری سزان

حس مزخرف و عجیبی دارم، خفگی و تهوع با هم. خانه انگار قفسی شده بود که تنگ و تنگ تر می شد. من در جاهای بسته، حس خفگی دارم. هر چند در خانه ای بسیار بزرگ زندگی می کنم اما امروز حس می کنم مرا در جایی یک متری محبوس می کنند یا کرده اند. … ادامه

اول اکتبر

مشکلِ اینجا همین است، تعلیق. اینجا که بودی با هم حرفش را می زدیم و تو همیشه به تعلیق که می رسیدیم نمی فهمیدی و من خوب می فهمیدم که چگونه نگه می دارند مرا پشت درهای تا همیشه بسته، چرا که ما خودی نیستیم هیچ کجا؛ چرا که ما کسی را نداریم در هیچ … ادامه

شب شهردار

امشب آخرین شب است. روی تخت دراز کشیده؛ ثابت وُ سرد. سیخ خوابیده و به سقف خیره مانده. چشمانش سفید شده اند وُ پوستش سفید تر؛ آنقدر سفید که می ترساند. روز پیش، صورتش را اصلاح کرده اند اما امروز ته ریش دارد. بالای سرش هستم، او دراز کشیده و من نشسته ام. من جوانم … ادامه

سنگ

ساعت را نمی دانم اما آفتاب روشنایی را پهن کرده است و به روی خیابان ها، موجودات و درختان راه می رود. آفتاب آرام آرام رنگ ها را از نارنجی به سفید تبدیل می کند و دیگر نمی توان به خود خورشید خیره شد. اکنون لمس تن شهر و شهر خانه به دست آفتاب بجای … ادامه

لمس تن تو

دستت رو بکش روش!زبره.آروم لمسش کن، باید حسش کنی!چرا؟وقتی حسش کنی، درکش میکنی.آخه چرا باید درکش کنم؟ این یه درخته، مثِ همه ی درختا.تا درکش نکنی بخشی از اون نمیشی.برو بابا! واسه چی باید بخشی از اون بشم؟ حالیت نیستا.اگر بخای رها بشی؛ اگر بخای لذت ببری اول باید به جهان وصل بشی. باید یکپارچه … ادامه

دیده ام

انگار دویست و اندی سالم است یا بیشتر. تا بحال به کسی سن و سالم را نگفته ام. زندگی ام ثابت بوده اما در مقابل چشمانم همه چیز در حرکت بود، جهانی در گردش. سال هاست چشم و گوشم؛ چیزهای بسیار دیده وُ چیزهای بسیار شنیده ام. هرچه دیده و شنیده ام رازی در دلم … ادامه

تجاوز گروهی

Ø میترسم این پسره یهو بهمون حمله کنه. o مطمعنی؟ Ø نه! اما یه جوریه. انگار کمین کرده تا خلوت بشه و یهو بپره رو مون و خفمون کنه. o آدم رو میترسونی! Ø آخه نگاش کن! مثه مردایی میمونه که میخان تجاوز کنن به آدم. انگار با خودشم دعوا داره. o تو از کجا … ادامه

ویلا و لیلا

صدای شُرشُر آب، آبی که به روی سنگ ها و تنگه های مسیر رود می ریزد و می پاشد و پیش می رود، هیاهوی سیرسیرک های بی تاب که پشت هم می خوانند و سیرسیرک هایی که منقطع سیرسیر می کنند. نجوای پرندگان جنگلی عجیب که نامشان را نمی دانم و آوازشان ناله فام است … ادامه