داستان های فرشید خیرآبادی

داستان های نوشته شده به قلم مهندس فرشیدخیرآبادی – داستان های فرشید خیرآبادی را می توانید در این صفحه بخوانید و در صورت تمایل می توانید کتاب های داستان ایشان را در این صفحه ببینید و یا کتاب سرزمین داستان را از اینجا خریداری کنید.

  • آبی پوست

    خب! احتمالا که نه، دقیقن دخلمون میاد. نه! اومده. «ژاگِن» این را با خنده گفت و به دالان سوم برای پرتابه ها پیچید؛ بر ارابه ای که مجهز به انتقال دهنده در مسیر های کوتاهِ شهری ست سوار بود. نشسته و آرام؛ اما غوغایی درونش موج می زد، به نشانه ی همان توفان که بیرون … ادامه

    بیشتر بخوانید

  • کلاغ مرا می بیند.

    در پارک نشسته ام. ظهر است. نجوای سیر سیرک ها به گوش می رسد و با صدای سه کلاغ در هم می پیچد. فریادی از بلند گوهای پارک در استخوانم نفوذ کرده و وجودم را خراش می دهد. بلندگو اندوهگین نعره زنان آوای رقص و گریه را در هم می کند و بیرون می ریزد. … ادامه

    بیشتر بخوانید

  • همشهری سزان

    حس مزخرف و عجیبی دارم، خفگی و تهوع با هم. خانه انگار قفسی شده بود که تنگ و تنگ تر می شد. من در جاهای بسته، حس خفگی دارم. هر چند در خانه ای بسیار بزرگ زندگی می کنم اما امروز حس می کنم مرا در جایی یک متری محبوس می کنند یا کرده اند. … ادامه

    بیشتر بخوانید

  • اول اکتبر

    مشکلِ اینجا همین است، تعلیق. اینجا که بودی با هم حرفش را می زدیم و تو همیشه به تعلیق که می رسیدیم نمی فهمیدی و من خوب می فهمیدم که چگونه نگه می دارند مرا پشت درهای تا همیشه بسته، چرا که ما خودی نیستیم هیچ کجا؛ چرا که ما کسی را نداریم در هیچ … ادامه

    بیشتر بخوانید

  • شب شهردار

    امشب آخرین شب است. روی تخت دراز کشیده؛ ثابت وُ سرد. سیخ خوابیده و به سقف خیره مانده. چشمانش سفید شده اند وُ پوستش سفید تر؛ آنقدر سفید که می ترساند. روز پیش، صورتش را اصلاح کرده اند اما امروز ته ریش دارد. بالای سرش هستم، او دراز کشیده و من نشسته ام. من جوانم … ادامه

    بیشتر بخوانید

  • سنگ

    ساعت را نمی دانم اما آفتاب روشنایی را پهن کرده است و به روی خیابان ها، موجودات و درختان راه می رود. آفتاب آرام آرام رنگ ها را از نارنجی به سفید تبدیل می کند و دیگر نمی توان به خود خورشید خیره شد. اکنون لمس تن شهر و شهر خانه به دست آفتاب بجای … ادامه

    بیشتر بخوانید

  • لمس تن تو

    دستت رو بکش روش!زبره.آروم لمسش کن، باید حسش کنی!چرا؟وقتی حسش کنی، درکش میکنی.آخه چرا باید درکش کنم؟ این یه درخته، مثِ همه ی درختا.تا درکش نکنی بخشی از اون نمیشی.برو بابا! واسه چی باید بخشی از اون بشم؟ حالیت نیستا.اگر بخای رها بشی؛ اگر بخای لذت ببری اول باید به جهان وصل بشی. باید یکپارچه … ادامه

    بیشتر بخوانید

  • دیده ام

    انگار دویست و اندی سالم است یا بیشتر. تا بحال به کسی سن و سالم را نگفته ام. زندگی ام ثابت بوده اما در مقابل چشمانم همه چیز در حرکت بود، جهانی در گردش. سال هاست چشم و گوشم؛ چیزهای بسیار دیده وُ چیزهای بسیار شنیده ام. هرچه دیده و شنیده ام رازی در دلم … ادامه

    بیشتر بخوانید

  • تجاوز گروهی

    Ø میترسم این پسره یهو بهمون حمله کنه. o مطمعنی؟ Ø نه! اما یه جوریه. انگار کمین کرده تا خلوت بشه و یهو بپره رو مون و خفمون کنه. o آدم رو میترسونی! Ø آخه نگاش کن! مثه مردایی میمونه که میخان تجاوز کنن به آدم. انگار با خودشم دعوا داره. o تو از کجا … ادامه

    بیشتر بخوانید

  • ویلا و لیلا

    صدای شُرشُر آب، آبی که به روی سنگ ها و تنگه های مسیر رود می ریزد و می پاشد و پیش می رود، هیاهوی سیرسیرک های بی تاب که پشت هم می خوانند و سیرسیرک هایی که منقطع سیرسیر می کنند. نجوای پرندگان جنگلی عجیب که نامشان را نمی دانم و آوازشان ناله فام است … ادامه

    بیشتر بخوانید

  • هایکو برای مردگان

    دیگر همه چیز تمام شد و مُردم. به پایان همه ی راه های نرفته وُ رفته رسیدم. در میانه ی ناباوری که چرا ناگاه در وضعیت مرگ ام و چرا این منم که باید بروم. … و مرگ راهی بوده است که امروز می روم. حالا توی پارک بی هدف چرخ می زنم. ساعت، ساعت، … ادامه

    بیشتر بخوانید

  • پنج سال و نیم می گذرد.

    پنج سال و نیم می گذرد. رامین به بیرون نگاه می کند، نگاه که نه غرق شده است … . پنجره ای زنگ زده با شیشه هایی کثیف و پر از لک گرد و غبار و چیزهایی زرد و قهوه ای مالیده شده بر آن. ساختمان های سیمانی همچون معماری اردوگاه سرخ در دید است، … ادامه

    بیشتر بخوانید

  • کوچه

    مرداد است؛ بادهای داغ تابستانی از روی تنوری آماده ی پختن بر می خیزند و در هوایی خفه، به هر چیز به هر جا خود را می کوبند. سالی گرم و شرجی در کوچه ای دراز، باریک و قدیمی. دو سوی کوچه را خانه ها تسخیر کرده اند. از سویی حیاط و از سویی نمای … ادامه

    بیشتر بخوانید

  • درون شب

    سر فرصت جایش را پهن می کرد. آرام آرام خورشید از روی برگ های درختان به پایین خزیده است. برگ های نزدیک آسمان سبز تیره و برگ های پایین تر زرد و سبز شده اند و آرام آرام تیره تر می شوند؛ نور، بر روی تن برگ ها به پایین می غلتد. آرامش شگرفی در … ادامه

    بیشتر بخوانید

  • فقط دو ساعت

    سرما حرکت می کند. از انگشتانت بالا می آید و زیر لباس هایت پیش می رود؛ لباس هایی که «روی هم روی هم» پوشیده ای تا تو را در سرما سرپا نگه دارد. به آرامی از درون، سرد می شوی و حرکاتت کند می شود. دست خودت نیست، سرما روی عظلاتت نشسته است. ساعت نخست، … ادامه

    بیشتر بخوانید